ذبیح راه وطن

هوای مهران حتی در شب نیز گرم و طاقت فرسا بود. نیمه‌های شب بود که به سنگر برگشت و اسلحه‌اش را در گوشه‌ای گذاشت و به هم رزم و هم سنگری‌اش سعید نگاه کرد. سعید صورتش رو به آسمان بود و به خواب رفته‌بود. وجود عکس سه در چهار در میان انگشتانش حاکی از این بود که تا آخرین لحظات بیداری، نامزدش را نگریسته‌است. حدود شش ماهی می‌شد که عقد کرده‌بود. ذیبح این را از حرفهای همیشگی‌اش فهمیده بود. هرازگاهی صدای غرش خمپاره‌ای در فضا می‌پیچید و در سکوت شب گم می‌شد. با هر انفجار، بدن سعید نیز تکانی می‌خورد که باعث خنده ذبیح‌الله شده‌بود. اندکی فکر کرد و شجاعت دوستش را از ته دل ستود چرا که در زیباترین دوران زندگی‌اش یعنی نامزدی و تاهل ، خانه و همسر خود را رها کرده ‌بود و به خط مقدم جبهه آمده‌ بود . پوتین‌های خاک گرفته و رنگ و رو رفته را از پاهایش خارج کرد و در حالی که به پتوی خاکستری رنگ و چهار تا شده خود  تکیه داد، چشمانش را به  نور ضعیف و کم سوی فانوس نفتی دوخت که با تقلای زیاد نور افشانی می‌کرد. دوباره به دوستش سعید نگاه کرد که خروپف ضعیفی از او به گوش می رسید. با خودش گفت: سعید حتی توخواب هم شلوغ و پر سر و صداست. سپس لبخندی زد و به سقف کوتاه سنگر خیره شد.نمی‌دانست چه مدت خوابش برده است. چند دقیقه‌ای به اذان صبح مانده بود که با  صدایی از بیرون سنگر از خواب بیدار شد.

-پاشین برادرا! وقت نمازه. قضا نشه کراهت داره!!

لباس رزم خاکی رنگش را پوشید و به سوی تانکر آب روانه شد. در حال وضوء گرفتن بود که صدایی از پشت سر توجهش را جلب کرد .

 _تکان نخور وگرنه کشته می‌شی.

به پشت سرش که نگاه کرد، دوستش سعید را در تاریکی به سختی تشخیص داد. به نشانه اعتراض گفت: آقا سعید سرباز عراقی که فارسی حرف نمی‌زنه، یه خورده عقل به خرج بده!!

سعید قبل از اینکه ذبیح‌الله جمله دیگری بر زبان بیاورد، گفت: ذبیح جان، یکی از برادرا  اومد سنگر و گفت که صبح اول وقت بری مقر فرماندهی.

ذبيح‌الله به فكر فرو رفت و پس از اندكي پرسيد: ندونستي واسه چي؟ سعيد با بي تفاوتي جواب داد: اگه خيلي براي فهميدن عجله داري، الان برو. چند ثانيه‌اي سكوت بين شان حكمفرما  شد كه صداي شليك خمپاره‌اي سكوتشان را بر هم زد و مجبورشان كرد كه شيرجه‌وار، سينه خود را به خاك رسي كنار تانكر آب بچسبانند.

اين روزهاي آخر حجم بمباران مناطق مختلف توسط خمپاره‌ها و توپهاي دوربرد و سنگين ارتش بعث عراق بسيار شديدتر شده بود و معلوم بود كه دشمن در اين نقطه به واسطه بمباران خيالاتي در سر دارد.

ذبيح‌الله پس از اتمام نماز دستانش به سوي آسمان بلند بود و باريكه‌اي از اشك گونه‌هايش را خيس كرده بود. انگار درخواست مهمي از خالقش داشت. ذبیح‌الله بومی و ساکن ایلام بود و به عنوان داوطلب به جبهه‌های مناطق جنگی مهران اعزام شده بود. دو شب پیش در خواب دیده بود که مادرش با پیشانی شکافته و خونین به او لبخند می‌زد و از همان لحظه بود که بی‌قرار و بی‌تاب، هوای دیدار مادرش را کرده بود اما غیرت و غرور جوانیش اجازه نمی‌داد که دیگر همرزمانش را تنها بگذارد. با اينكه از خانه فاصله زيادي نداشت، اما خاك دامنگير گروهان حتي اجازه فكر سر زدن به خانه را به او نمي‌داد. انگار او و خاك مهران براي هم آفريده شده بودند. 

خورشید، اولين پرتوهاي نورش را از پس تپه‌هاي كم ارتفاع شرق نثار سرزمين اشغال شده و مظلوم مهران كرد و در افق دوردست، رنگي از خون را گرداگرد خود مي‌افشاند. ذبیح به سوي مقر فرماندهي به راه افتاد و اجازه ورود به سنگر را درخواست نمود . پس از چند لحظه رزمنده‌اي در نهايت احترام و لبخند بر لب، او را به داخل  راهنمايي كرد.

داخل شد و به منظره اطرافش نگاه كرد. نقشه‌اي بزرگ در وسط سنگر پهن بود و مردي ميانسال و خوش صورت با محاسني نسبتاً بلند به نشانه احترام از جايش بلند شد و او را به گوشه‌ای از سنگر راهنمايي كرد. مدتی منتظر شد تا فرمانده پیشش آمد اما او متوجه نشد. دست فرمانده بر روي شانه‌اش، اورا به خود آورد. به صورت جذاب و مهربان فرمانده خيره شد كه به او گفت: آقا ذبيح نيم ساعته دارم باهات حرف مي‌زنم. فكر كنم همه جا هستي الا سنگر! يه چند روزي مرخصي برو خونه.

حرفهاي فرمانده را قطع كرد و با عجله پرسيد: حاجي! اتفاقي افتاده كه منو مي‌فرستي خونه؟

-ذبيح جان! چه اتفاقي ؟ فقط مي گم يه چند روزي برو خونه كه با روحيه‌اي مضاعف برگردي! فقط همين! حالا هم برو وكم كم آماده شو كه با بچه‌ها بري پشت خط!

اين دستور رفتن به مرخصي از سوي فرمانده شكش را نسبت به اتفاقی كه نمي‌دانست چيست، بيشتر كرد چرا که ذبیح به منطقه آشنا بود و بیشتر گشت‌های شبانه به منظور کسب اطلاعات از مواضع دشمن را همراهی می‌کرد. با اصرار نيز چيزي دستگيرش نشد به طوري كه فرمانده مجبور شد براي رهايي از دست سوالهايش، خود را سرگرم نقشه و چندين برگه وسط سنگر كند. البته اين نظر ذبيح در آن لحظه بود و شاید هم اشتباه فکر می‌کرد. در آستانه در خروجي سنگر بود كه چندين رزمنده با صداي يا الله  وارد شدند و مستقيم كنار دست فرمانده نشستند. اندكي ساكت ايستادند تا  او خارج شود. در حال سفت كردن بندهاي پوتين بود كه صداي ضعيفي او را بر سر جايش ميخكوب كرد.

-حاجي! نظر شما اینه که امشب حمله کنیم؟

-مجبوریم. باید پیش دستی کنیم وگر نه باید تاوان سختی پس بدیم.

-ولی میشه با......

_ولی و اما نداره چاره‌ای نداریم. بهترین فرصته .

ذبیح‌الله اکنون فکر خواب دو شب پیش و مادرش را از یاد برده بود و غرق در میان جملاتی بود که شنیده بود. نمی‌دانست که چرا در این شرایط حساس او را روانه مرخصی اجباری می‌کنند و اصرار دارند که امروز به سوی خانه روانه گردد. تصمیم گرفت که شب را در گردان بماند و فردا عازم مرخصی گردد. کم کم رفت و آمدهای سنگر فرماندهی بیشتر از روزهای قبل شد. البته این امر برای سایر رزمنده‌ها محسوس نبود و فقط به واسطه شنیدن حرف‌های صبح، این احساس به او دست داده بود. تا غروب نمی‌دانست چگونه سپری شده است. درگرمای شدید و سوزان تابستانی مهران، در طول روز گاه‌گاهی شلیک‌های منقطع و پراکنده‌ای به گوش می‌رسید. شب از راه رسيد و چادر سياهش را بر روي دشت صاف و هموار مهران گستراند و اجسام و فضايي كه در طول روز به بالاترين سطح ممكن نور آفتاب را انعكاس مي‌دادند، اكنون به سختي قابل تشخيص بودند. در سنگر محقر و كوچك در كنارش سعيد نشسته بود و غرق در افكاري بود كه شدت و اوج آنان از صبح آغاز شده بود. کوچکی سنگر، دلهایشان را به طرز اعجاب انگیزی به هم نزدیک کرده بود. سعيد هرچقدر كه تلاش می‌نمود از زبانش حرفي بكشد، او بيشتر سعي مي‌كرد كلامي در خصوص عمليات از زبانش خارج نگردد. ذبيح به گوشه سنگر خيره شده بود و سعيد از عشق و رفتن به خانه جهت ديدار نامزدش صحبت مي‌كرد. در ميان صحبت‌هاي يك طرفه و صادره از سوي سعيد، فقط گاهي سرش را به نشانه تاييد تكان مي‌داد و از چهره‌اش قدری مشخص بود که حرفهاي هم سنگری‌اش او را دلتنگ خانه كرده است. با سعيد تقريباً هم سن بود. با اين تفاوت كه او به دور از هياهوي ازدواج و تأهل، با مادرش تنها در خانه كوچك و نقلی زندگي مي‌كرد. از آخرین باری که مادرش را دیده بود، مدت ها می‌گذشت و مرخصي اجباري امروز، واقعاً او را براي رفتن به خانه و ديدار عزيزترين فرد زندگي‌اش مشتاق نموده بود هرچند اضطرابي عجيب سراسر وجودش را فرا گرفته بود و تمركزش را به هم زده بود.

هر دو در كنار يكديگر همانند برادر دراز كشيده بودند و ملحفه‌هاي سفيد و نازكي را به دور خود پيچانده بودند كه تنشان را از نيش پشه‌هاي تابستاني محافظت كند. ذبيح از فرط خستگي به خواب رفته بود. نمی‌دانست چه مدتی از نیمه شب گذشته است که متوجه شد دستی او را تکان می‌دهد. اندکی در جايش جابه‌جا و در نور ضعیف و کم فروغ فانوس نفتی نیم‌خیز شد. مهدی را شناخت. تا خواست چیزی بگوید، مهدی دستش را بر روی دهانش گذاشت و او را به سکوت دعوت کرد و در گوشش با نجوایی ضعیف گفت: سریع بیا بیرون. نزدیک اذان عملیاته، مواظب باش ذبیح چیزی نفهمه. دیروز مادرش در بمباران شهید شده. قرار بود صبح بره خونه كه نرفته. اما صبح كه بشه به زور روانه‌اش مي‌كنم.

ذبیح با شنیدن این حرف‌ها اشک در چشمانش جمع شد و به واسطه اینکه پشتش به فانوس بود،صورت و قطرات اشکش دیده نمی‌شد. در همان حالت که مهدی دستانش را بر روی لبان او گذاشته بود، به آرامی می‌گریست به طوری که حتی مهدی هم متوجه نشد پیام را اشتباهی ابلاغ کرده است.

در غم از دست دادن مادر و گریه در فراغش، شانه‌هایش به آرامی می‌لرزید و به صورت دوستش سعید که در سایه روشن زیباتر و جذاب‌تر از گذشته شده بود، می‌نگریست. تنها دلخوشی‌اش برای رفتن به خانه مادرش بود اما حالا  انگیزه‌ای برای رفتن به خانه نداشت. تصمیمش را در همان چند لحظه کوتاه گرفت. با گونه‌هايي غرق در اشک، وسایلش را جمع کرد و چفیه‌ای را بر روی صورتش انداخت و از سنگر خارج شد و به جمع دیگر رزمنده‌ها پیوست که در نهایت خاموشی و سکوت شبانه، خود را برای خلق حماسه و نمایشی از رشادت و شهادت آماده کرده بودند .

صبح شده بود و مهدی که به واسطه پای مصنوعی‌اش در گردان مانده بود، به سنگر کوچک و رو به طلوع آفتاب دوستان جوانش آمد و در آستانه در فریاد زد : آقا ذبیح! نمی خوای بری مرخصی؟ دیشب بچه‌ها رفتن و زدن به خط دشمن، انشاالله تا اون ور مرز بیرونشان می‌کنن.

سعید سراسیمه از خواب بلند شد و خود را به مهدی رساند و گفت : چی میگی آقا مهدی؟ کی عملیات شده؟ اصلا" چی شده؟ مهدی پای چپش را تکیه گاه کرد و پرسید: تو اینجا چکار می‌کنی؟ باید دیشب با بچه ها می‌رفتی! من مگه دیشب بهت نگفتم که ذبیح‌الله مادرش شهید شده  حتما باید بره؟ سعید جواب داد: به من که نگفتی  مگه اینکه ...

مهدی دستش را از شدت عذاب و ناراحتی بر پیشانی خود زد و گفت: ای وای!! مرگ مادرشو به خودش گفتم. خدای من ! عجب کاری کردم. اگه نیستش توی سنگر پس کجاست الان؟

سعید با دستپاچگی و پریشانی به چشمان مهدی زل زد و سپس نگاهش را از او گرفت و به زمین معطوف کرد و گفت: فکر کنم بجای من رفته عملیات!!

 عملیات به پایان رسیده بود و هیبت و هیمنه دژخیمان اشغالگر به واسطه رشادت و دلاوری سربازان وطن در هم شکسته بود. پس از پیروزی غرورآفرین فرزندان ایران اسلامي، شهدای عملیات، با تشییع شکوهمندی به میان گردان آورده شدند. همه می‌گریستند و برخی غبطه می‌خوردند که چرا از قافله شهادت باز مانده‌اند. سعید خود را بر روی پیکر جان باخته دوستش ذبیح‌الله انداخت که به واسطه اصابت ترکش سینه‌اش شکافته شده بود و کمی بالاتر، گلویش نیز بریده شده بود. انگار قسمتش این بود که همانند اسمش، ذبیح راه خدا و وطن باشد.

نويسنده: پيمان كمالوندي