روي تخت بيمارستان دراز كشيده بودم. به تكه گوشتي كه درون چرخ گوشت را تجربه كرده باشد، بي شباهت نبودم. تن زخمي و كبودم همانند فرشي نفيس، به هزار رنگ از جمله سرخ، كبود، سياه و غيره منقش بود. يكي از دوستانم بالاي سرم بود و از من پرسيد: حالت خوبه يا از بي كفني زنده اي؟ تو خودت پرستاري، چطور رو تخت بيمارستاني؟ گفتم: اي دوست، بيماري به از بيمارداري!! و برايش تعريف كردم كه امروزصبح پس از سه ساعت مرخصي به بيمارستان برگشتم. داروها و نسخه هاي بيماران را يكي از پرستاران كه تا آن وقت او را نديده بودم، به من داد. با پرسيدن از او فهميدم كه پرستار جديد است و كارش را امروز آغاز كرده است. اي كاش قلم پايم مي شكست و به مرخصي نمي رفتم كه هرچه بلا امروز به سرم آمد، از چشم همين پرستار جديد مي دانم. به چند نفر نمي شود اعتماد كرد: طبيب لاغر، سلماني كچل، زاهد چاق و مخصوصاً پرستار جديد كه اين آخري از همه دردسرسازتر است. وسايلي از جمله چندين بسته قرص، تعدادي سرم و آمپول تزريقي را از او گرفتم. در آخر يك برگه به دستم داد و گفت: براي هر بيماري داروهايش را روبه رويش نوشته ام كه كار تو راحتتر بشه. تشكر كردم و به طرف اولين تخت بخش جراحي مردان رفتم. جواني روي تخت بود كه تا كمرش پوشيده از گچ، و شكل موميايي هاي باستان را به خود گرفته بود.
كنارش ايستادم و به او گفتم: حالا يه رنگ پسته اي شاد به گچت بزن كه بيشتر بهت بياد. لبخندي زد و ادامه دادم: اوضاع معده ات چطور است؟
آمپولي براي تزريق به او آماده كردم اما آن را مانند سارقان حرفه اي از دستم قاپيد و به سوي قلبم پرتاب كرد. اگر جاخالي نداده بودم، سرنگ مرا به ديوار آويزان كرده بود. سرنگ به جاي من به نشيمنگاه پيرمردي نگون بخت اصابت كرد كه فريادش تا كيلومترها فراتر از فضاي بيمارستان طنين انداخت. جوان كه در گچ بود، چشمهايش از شدت عصبانيت از حدقه بيرون زده و نزديك بود كه روي تخت بيفتند. به طرف من خم شد و در حالي كه نيم تنه گچي اش را مانند ژيمناست هاي حرفه اي در هوا به حالت بالانس معلق نگه داشته بود فرياد زد: نامسلمون من تا خرخره تو گچم، آن وقت تو با معده ام خوش و بش مي كني؟ خجالت كشيدم و گفتم: حتماً اشتباه شده، خودم بررسي مي كنم. به سمت تخت بعدي به راه افتادم. نوجواني حدوداً 13 ساله روي تخت به پشت دراز كشيده بود. به او گفتم: عموجان تو بودي كه ميخ به زير پات فرو رفته بود؟ با يك حركت سريع سرش را به طرف صورتم حركت داد. حركتش آن چنان سريع بود كه اگر به صورتم خورده بود، جز چند تكه استخوان از فك و جمجمه چيزي از صورتم باقي نمي ماند. اما در چند سانتيمتري صورتم، سرش را متوقف كرد و با خشمي كه بيشتر به حالت انفجار شباهت داشت، فرياد زد: عمو سر به اين گندگي و بانداژ شده رو نديدي كه سراغ ميخ پا از من مي گيري؟ رنگم پريد و در جوابش گفتم: آقا پسر از خودم كه نمي گم، توي اين برگه نوشته كه ميخ توپات رفته! دوباره روي تخت دراز كشيد و گفت: جايي كه گوشت نيست، چغندر سالار است! وقتي كه پزشك نيست، شما عيدتونه، سواد كه ندارين ببنين مردم چه دردي دارن!! با تعجب به طرف بيمار بعدي رفتم و بالاي سرش ايستادم. اندكي حس همدردي به خود گرفتم، بلكه باعث تسلي خاطرش شوم. سپس با ناراحتي به او گفتم: متاسفانه كليه چپتان از كار افتاده و بايد خارج شود. من شما را درك مي كنم.
به شدت عصباني شد و نعره كنان فرياد زد: آقاي پرستار من فقط به خاطر سكسكه ام
كه اندكي طولاني شده، اينجا بستري ام. به كليه چه ربطي داره؟ تورو خدا عيب روم نذار... از فريادش زهره ترك شدم و رنگم مثل گچ سفيد شده بود. به سرعت از اتاق خارج شدم. در راه فكر كردم كه چه اتفاقي براي بيماران رخ داده كه داروي هر كدام را مي برم يا بيماري اش را به او مي گويم، عصباني مي شود ويقه ام را مي چسبد. به اتاق مجاور رسيدم. به يك مرد ميانسال كه گوشه تختش نشسته بود و وسايلش را جمع و جور مي كرد، مسكن مرفين زدم و به او گفتم: تا 24 ساعت مي توني بخوابي، بدون اين كه دردي احساس كني!! در حالي كه برگه ترخيص خود از بيمارستان را نشانم مي داد، با نهايت تعجب به صورتم زل زد. در تختي ديگر دست يك نفر را كه روي تخت دراز كشيده بود، گرفتم، پنبه آغشته به الكل بر روي پوستش ماليدم و در نهايت يك آمپول رانيتيدين به او تزريق كردم. در حالي كه از شدت درد سرنگ مي ناليد، گفت: آقا من همراه بيمار هستم نه بيمار!! ديگر مخم از تعجب داشت سوت مي كشيد. با خود انديشيدم كه اينجا چه خبر است؟ يا من ديوانه شده ام يا بيماران دست به يكي كرده اند كه مرا ديوانه كنند. در اتاقي ديگر از بخش، بالاي سر پيرمردي كهنسال و مچاله شده رفتم و گفتم: تخت شماره 15 اينه؟ جواني كه همراه پيرمرد بود، گفت: بله، بيمار پدرم هستن. به برگه اي كه پرستار جديد به من داده بود نگاه كردم و از روي آن خواندم: تخت 15 مرخصه، مي تونين ببرينش. مرد جوان با دستانش يقه ام را محكم فشار داد و دندانهايش را به هم ساييد و گفت: چي ميگي؟ همين نيم ساعت پيش اونو از زيركاميون كشيديم بيرون. تمام بدنش خورد و خمير شده!! با تقلاي زياد خودم را از دستهايش بيرون كشيدم و به سرعت باد از آنجا گريختم. در نهايت تعجب بالاي سر پيرمردي رفتم كه زني در كنارش روي صندلي نشسته بود. به زن گفتم: بيمار با شما چه نسبتي دارن؟ گويي از حرفم ناراحت شده و با قيافه اي درهم گفت: لابد فكر مي كني پدر بزرگمه؟ نه آقا، شوهرمه فقط با هم اختلاف سني داريم!
همانند فيلم هاي تراژدي و غم انگيز، قيافه اي مغموم و ناراحت به خود گرفتم و گفتم:
خانوم متاسفانه مجبوريم پاي شوهرتون رو قطع كنيم تا عفونت بيشتر از اين پيشروي نكنه!! زن بلند شد وانگار كه خون جلوي چشمانش را گرفته باشد، با عصبانيت به من خيره شد و گفت: حكيمي كه خود بود بس زرد روي، از او داروي سرخ رويي مجوي! از كي تا به حال بيماري كه سرما خورده، پاشو قطع مي كنن؟! تو دكتري يا كارگر خدماتي بخش؟ با الهام ازحس ششم فهميدم كه اوضاع بدجوري به هم ريخته است وانتظار حمله از طرف زن را داشتم. حدسم به يقين پيوست و در حالي كه او دستش را به طرف انبوهي از كمپوت و ميوه دراز مي كرد، فهميدم كه بايد با سرعت نور از آنجا بگريزم. افسوس كه سرعت كمپوت پرتابي از سرعت من بيشتر بود و ته گرد و فلزي آن برپشت لاغر و استخواني ام نشست و چندمتر مرا به جلو پرتاب كرد. زن فرياد مي زد: اين پرستار ديوونه رو بگيرين!!
چند تن علت را جويا شدند و زن در حالي كه از كمپوتها و ميوه هاي چيده شده روي دستش، به طرفم پرتاب مي كرد، گفت: شوهرم سرما خورده، اين ديوونه ميگه بايستي پاش قطع بشه!!
در حال فرار بودم، سرم را برگرداندم كه بگويم اشتباه شده، ناگهان پرتاب يك موز از جانب زن كه دو سوم آن در حلقم فرو رفت، حرفم را ناتمام گذاشت. هياهويي عجيب ميان جمع سالم و بيمار به پا شد. يكي داد مي زد كه اين همان پرستار بي مخ است و ديگري مي گفت كه به من گفته كليه ات خراب است. يكي آن سوي جمعيت داد كشيد كه من ترخيص شده بودم كه اين بيسواد به من مسكن مرفين تزريق كرد.خلاصه يكي مرا جنايتكار صدا مي كرد و ديگري مرا همدست شيطان خطاب قرار مي داد. پس از چند لحظه، صداي كوبيده شدن صدها كفش و دمپايي به كف راهروي بخش را شنيدم و فهميدم كه تمام جمعيت با عصبانيت براي تسويه حساب شخصي مرا دنبال مي كنند. هركس هرچيزي كه دم دستش بود ،به سويم پرتاب كرد. يكي از آنها ملحفه سفيدرنگي را مانند پرتاب كننده هاي ديسك به طرفم انداخت. پايم ناگهان به آن پيچيد و نقش كف راهروي بخش شدم. اولين بيماري كه خودش را به رويم انداخت، همان كسي بود كه تا كمر در گچ بود. وقتي رويم ولوشد، احساس كردم كه زير صدها تن آوار زلزله مدفون شده ام و فقط توانستم به سختي نفس بكشم. ديگري با دمپايي كه كف آن با خون كيسه خون بيمار ديگر، آغشته بود، بر پشتم مي نواخت. بيمار ديگري خودكارم را از جيبم درآورده، آن را روي پشتم گذاشته بود و مثل اين كه ميخي را با چكش در تخته چوبي بكوبد، با كفش به خودكار ضربه مي زد. بيمار پيري كه توان نثاركردن مشت و لگد به من را نداشت، كف پاهايم را قلقلك مي داد. گاهي از درد فرياد مي زدم و گاهي به خاطر قلقلك مي خنديدم. فرياد و خنده ام با هم آميخته بود. به خاطر همين كارم، براي بيماران و حاضران ثابت شده بود كه من واقعاً ديوانه هستم. بنابراين برشدت ضربات خود مي افزودند. در يك لحظه تمام نيرويم را جمع كردم و نعره وحشتناكي كشيدم. همه مانند جن زده ها چند قدم عقب تر رفتند. نگاهي اجمالي و گذرا به اطراف انداختم و راه فرار را در ذهنم طرح ريزي كردم. تنها جايي كه در آن لحظه به من قوت قلب مي داد، رسيدن به در آلومينيومي دستشويي بخش بود. بلافاصله با نهايت سرعت به سمت آن خيز برداشتم و به دنبالم جمعيت به طور غريزي روانه شدند. به داخل دستشويي رفتم و درب آن را پشت سرم بستم. بوي تعفن و نامطبوع دستشويي به اندازه بيرون از آن اذيتم مي كرد، اما حسنش اين بود كه فعلاً در داخل دستشويي امنيت داشتم. نگاهي به خودم انداختم چندين سرنگ تزريق در بدنم بود كه بيماران مانند قهرمانان تيراندازي به طرفم پرتاب كرده بودند. در واقع من سيبل مقابل آنها شده بودم. چاي، محتويات كمپوت، خون ريخته شده از كيسه خون بيماران و جاي رنگين اصابت انواع ميوه بر پيكرم، تابلويي عجيب و رنگين از من درست كرده بود كه بيشتر به نقاشي كودكان شباهت داشت. انگار ساعتها در سطل آشغال خوابيده بودم چرا كه هنوز پوست بعضي از ميوه ها از سر و رويم آويزان بود. سر و صورتم و تنم به شدت زخمي بود. آنچنان كمپوت، مشت و دمپايي به بدنم كوبيده بودند كه اگر مي مردم خانواده ام قادر به شناسايي چهره ام نبودند. بدنم داغ بود و سست و بي حال كف دستشويي افتادم. خنكي كف خيس دستشويي، گرما و سوزش بدنم را در خود حل كرد. احساس راحتي و خوشبختي مي كردم. آرزويم اين بود كه تا التيام دردم همانطور كف دستشويي بمانم. پس از چند دقيقه تقريباً حالم رو به بهبودي رفت. اما درب دستشويي به واسطه فشار جمعيت از جا كنده شد. به سمت عقب رفتم و چشمم به پنجره نسبتاً بزرگ و نيمه باز دستشويي افتاد كه به راهروي بخش ديگر بيمارستان راه داشت. مانند موش آب كشيده با تقلاي زياد خودم را به پنجره رساندم. با باز شدن درب دستشويي، بيماران همانند فوجي مگس از چهارچوب درب گذشتند و به طرف من كه روي طاقچه پنجره بودم، هجوم آوردند. در آستانه پريدن از پنجره بودم كه يكي از بيماران به من رسيد و با يك ضربه مشت كه چندين برابرلگد قدرت داشت، تعادلم را بر هم زد و به جاي اين كه روي پاهايم فرود آيم، با فرق سر به كف راهروي بخش مجاور سقوط كردم و ديگر چيزي نفهميدم.وقتي به هوش آمدم، خودم را روي اين تخت ديدم.در واقع آن پرستار جديد به واسطه ناشي بودنش، ترتيب شماره پرونده و تختها را برهم زده بود و ماحصل آن عوض شدن داروهاي بيماران بود كه اين سرنوشت را برايم رقم زد.
پيمان كمالوندي