طلسم(طنز)

 

نمي دانم اسمش را چه واژه و لغتي بگذارم، چشم زدن، بدشانسي، قدم نحس و شوم، هنوز هم خودم پي نبرده ام. سال سوم راهنمايي بودم كه متوجه اين موضوع شدم. روزي كه به بغل دستي ام سركلاس رياضي گفتم: چه خودكار قشنگي داري! در همان لحظه از دستش افتاد و گويي كه از دماوند افتاده باشد، تكه تكه شد. در بازي فوتبال در هر تيمي كه بازي مي كردم، هميشه باخت از آن ما بود و جالبتر اين كه طرفدار هر تيمي بودم يا مي باخت يا بازيكنانش به شدت مصدوم مي شدند. در خدمت سربازي دسته اي كه من در آن بودم هميشه تنبيه مي شد. بعد از خدمت آثار اين موضوع وخيم تر شد. در خيابان چند نفر ماشين هل مي دادند. من به كمك آنها رفتم. تا دستم بدنه ماشين را لمس كرد، سمت شاگرد ماشين كاملاً در جوي آب افتاد و در زاويه 45 درجه قرار گرفت. حتي نزديك بود كه واژگون شود! يك روز وقتي به خانه دايي ام رفتم، متوجه شدم كه يخچال فريزر زيبا و گرا نقيمتي خريده است. گفتم: مبارك باشد. تا دوشاخه آن را به پريز برق زدند، دود آبي رنگي از پشت يخچال بلند شد و بوي سوختگي خانه را فرا گرفت. همه چپ چپ نگاهم مي كردند، چون سوختن يخچال را از چشم من مي دانستند. دايي ام در حالي كه به زور جلوي عصبانيت خود را گرفته بود، به من نگاه غضبناك و خشني كرد و گفت: هنوز اولين قسط رو پرداخت نكرده ام، يخچال ناكار شد. و يا روزي كه به خانه عموي بزرگم رفتم، تا وارد شدم و بعد از سلام گفتم: زن عمو ناهار چي دارين؟ صداي تركيدن زودپز روي اجاق گاز، كه مانند انفجار بمب بود، همه را وحشت زده كرد. آشپزخانه با تمام وسايلش به كلي خسارت ديده بود. متوجه چرخيدن سر همه به طرف خودم شدم. زن عمويم كنترلش را از دست داد و درحالي كه دست مرا گرفته بود و به بيرون از خانه هدايت مي كرد، گفت: ديگه ناهار نداريم، شرّت رو كم كن!! و يا اين كه يك روز وقتي از خانه خارج شدم، متوجه دوستم شدم كه كاپوت ماشينش را نزديك خانه ما بالا زده و با موتور آن ور مي رفت. وقتي مرا ديد پشت ماشين خودش را مخفي كرد. اهميت ندادم و به طرفش رفتم. بعد ازتماشاي موتور به او گفتم كه موتور ايراد ندارد فقط سر باتري كثيف است. وقتي كه كارش تمام شد با اضطراب و دلهره ماشين را روشن كرد. لحظه اي كه صداي كاركردن روان و يكنواخت موتور را شنيد، با خوشحالي و تعجب فرياد كشيد: پسر، تو بالاخره طلسمو شكستي، ديگه قدمت نحس نيست! و به راه افتاد. هنوز چند متري را طي نكرده بود كه صداي تق و توق موتور بلند و ماشين در جايش ميخكوب شد. پياده شد و در حالي كه با هر دو دست بر سر خود مي كوبيد، به دنبال پيدا كردن سنگ بود كه به طرف من پرتاب كند. به ناچار فرار كردم. موتور ماشين ياتاق زده بود و هزينه اي گزاف به او تحميل شد. از اين گونه اتفاقات نحس و شوم صدها خاطره دارم كه حتي يك رمان براي نوشتن آنها كم به نظر مي رسد. ديگر به اين نتيجه رسيده ام و يقين دارم كه نه تنها براي جامعه مفيد نيستم، بلكه مضر و خطرناكم. بعضي ها نامم را زلزله گذاشته اند وعده اي نيز ام الشرصدايم مي كنند. شهره خاص و عام شده ام. تا از خانه بيرون مي روم، كوچه و خيابان خلوت مي شود. برايم ثابت شده است كه براي حفظ آرامش و امنيت مردم بهتر است در خانه بمانم. اكنون چند ماه است كه كاملاً در خانه تنها هستم. گاه گاهي براي انجام كارهاي ضروري، شبانه از خانه خارج مي شوم.بعضي اوقات حتي از پنجره كه بيرون را تماشا مي كنم، باعث زمين خوردن افراد، يا افتادن وسايل از دستشان مي شوم. ديگر به پنجره هم نزديك نمي شوم. تلويزيون كهنه و سياه و سفيدي در اتاق تمام اوقات مرا پر كرده است واغلب مشغول تماشاي آن هستم. وقتي در سريا لها، عروسي يا نامزدي به هم مي خورد، يا تصادفي رخ مي دهد و يا در يك فيلم جنگي كساني كشته مي شوند، اين سؤال به ذهنم مي رسد كه آيا فيلم همين طوردرست شده، يا به خاطر تماشاي من اين اتفاقات روي مي دهد. ديگر مي ترسم كسي را تماشا كنم و با فردي حرف بزنم، حتي خانواده ام. ترسم از اين است كه خسارات مالي جايش را با صدمات جاني عوض كند. صبحانه، ناهار و شام را از لاي در نيمه باز تحويل مي گيرم و ليست چيزهايي را كه لازم دارم روي كاغذ مي نويسم و از زيردر به بيرون مي فرستم. اين زندگي جديد من است و بايد خودم را با آن وفق دهم. شايد روزي اين طلسم شكسته شود و بتوانم با دنياي بيرون از اتاق دوباره ارتباط داشته باشم. الان شما كه اين مطالب را مي خوانيد، اميدوارم كه برايتان حادثه بدي رخ ندهد.

پيمان كمالوندي

 

موبايل(طنز)

 

صبح زود قبل از آن كه مغازه موبايل فروشي درش باز شود من آنجا بودم. پس از وارد شدن به بحث و چانه زدن بر سر قيمت مشغول شدم. در نهايت يك سيم كارت كاركرده و يك گوشي دست دوم و رنگ پريده خريدم. ترك روي ال سي دي آن، نشان از ضربه محكم بر سينه فلك زده و بي گناهش داشت. نوار چسب هايي رنگين و مختلف براي استحكام بيشتر به دور آن پيچيده بود كه وزن آن را به نيم كيلو افزايش داده بود، و بدتر اين كه ال سي دي گوشي هيچ چيزي را نشان نمي داد. در واقع يك صفحه تاريك و ترك خورده بود. با احترامي خاص سيمكارت را در سينه تلفن همراه قرار دادم. با ذكر صلوات و نثار فاتحه به روح گذشتگان مخترع موبايل، آن را روشن كردم. تمام مدت در دستم بود و مي خواستم همه آن را ببينند. تمام ساكنان محل در عرض سه دقيقه از تلفن همراهم باخبر شدند، انگار كه با بلندگوي دستي دوره گردها خبر را پخش كرده بودم، تا نزديك غروب شماره را به پير و جوان، خرد و كلان، غني و فقير گفته بودم. شب در حالي كه گوشي در دستم بود، احساس كردم كه برق سراسر وجودم را گرفته است. مدتي

گذشت تا فهميدم كه ويبره موبايلم است و دارد زنگ مي خورد. با خوشحالي وصف نانشدني جواب دادم: بله بفرمايين! يكي آن سوي خط داد زد: مرتيكه عوضي چرا مزاحم مي شي؟ مي شناسمت! مگه پاتو بيرون از خونه نذاري!!

آدرس و اسمي كه گفت با نام و نشاني من مو نمي زد. با اضطراب گفتم: مزاحم شما منهدم.

هاج و واج مانده بودم كه دوباره گوشي زنگ خورد. دگمه تماس را زدم. يك نفر با صداي كلفت و ترساننده اي گفت: تو با چه رويي زنگ زدي و خودتو  پزشك خانواده ما معرفي كردي؟ تو نوكر و غلام خانواده ما هم نيستي. يه پدري ازت درآرم كه صد تا پزشك درستت نكنن!! فقط با ترس توانستم بگويم: سلامت خانواده مستحكم! پس از اين تماسها انتظارداشتم كه يكي زنگ بزند و سراغ خودم را بگيرد و حداقل با من سر جنگ نداشته باشد. در اين فكر بودم كه گوشي زنگ خورد و جواب دادم: بفرمايين!! مردي ميانسال با نهايت ادب و احترام توضيح داد: آقا شما چند روز پيش اومدين يه رايانه گرفتين و نصف پولشو قرار بود روز بعدش بيارين. اين شماره جلوي بدهيتان بود، تماس گرفتم كه بگم اگه پرداخت نكنين بايد خودتونو براي آب خنك خوردن آماده كنين. در حالي كه از شدت تعجب به سرگيجه افتادم، گفتم: مغازه سركار پررونق!! كلافه شده بودم. نمي دانستم چه اتفاقي افتاده است. من هنوز به كسي زنگ نزده بودم. پس از چند لحظه دوباره صداي زنگ تلفن همراه رشته افكارم را پاره كرد. با عصبانيت و پرخاش جواب دادم: بله، امرتون؟ يكي با صداي وحشتناك و مخوفي داد زد: صدا تو بيار پايين، دم به دم به 110 زنگ مي زني و توي گوشي فوت مي كني! وقتي از پوسيدن تو زندون مُردي، شمع سر قبرتو خودم فوت مي كنم. در حالي كه از شدت ترس دهانم خشك شده بود، ملتمسانه گفتم: جناب به جون فرمانده تون، به جون خودم، سوءتفاهم شده!! به گريه افتاده بودم كه يك نفر ديگر زنگ زد و پرسيد: شما اين سي مكارت رو كي خريدين؟ هنوز متأثر از شوك تماس قبلي بودم و با بي حوصلگي گفتم: بنده به گور اجدادم خنديدم و امروز صبح اينو خريدم. چطور مگه؟ گفت: پس قضيه جالب شد. هنوز پول سيم كارتو نداده، دارين ازش استفاده مي كنين. گفتم: آقا من فاكتور خريد دارم و تمام پول سيم كارت رو دادم لحن كلامش به خشونت گراييد و با وقاحت كامل گفت: اين قصه ها رو واسه عمه ات تعريف كن. يا پولو مي آري يا سروكارت با اراذل محله مونه! با ترس و لرز جواب دادم: سيم كارت عالي معتبر!!  پس از گذشت حدود ده دقيقه آقايي تماس گرفت و گفت: من از مخابرات تماس مي گيرم. اين گوشي همراه شما سرقتي اعلام شده و شاكي داره گفتم: آقا اين گوشي شكسته رو كسي هزار تومان نمي خره. درسته كه من از سر بي پولي اينو گرفتم، اما اگه قراره دزد باشم، حداقل يه چيز با ارزش رو سرقت مي كنمنه اين نوارچسبو، ببخشيد اين گوشي رو!!با بي تفاوتي گفت: جرمش شش ماه زندون و پونصد هزار تومان جريمه است. در حالي كه از شدت ناراحتي برسرم مي كوبيدم، گفتم: خطوط مخابرات مستحكم! تمام شب در ناراحتي و فكر بودم. بدهي ام را به

كساني كه زنگ زده بودند، دو سه ميليوني برآورد كردم. گوشي را كه صبح روشن كرده بودم، عصر براي حفظ امنيت و جلوگيري از ازدياد بدهي خاموش كردم. همه كساني كه تماس گرفته بودند، به نوعي مرا تهديد كرده بودند. اين قضيه مربوط به گذشته است و اكنون چهل روز است كه براي حفظ جان از خانه بيرون نرفته ام. يا بهتراست بگويم جرأت بيرون رفتن ندارم. هرگاه اتومبيلي از كوچه خراب و پر از چاله و چوله مان مي گذرد، نصف جان مي شوم. چند روز قبل عبور گشت نيروي انتظامي از كوچه، اين نصف جان شدن را به مرز تمام شدن جان پيش برد و به مدت يك ساعت بيهوش شدم. ديروز برادرم كه در دبيرستان درس مي خواند، اهل خانه را تحت فشار گذاشت كه برايش تلفن همراه بخرند. طاقت نياوردم و آنچنان با مشت بر سرش كوبيدم كه پس از گذشت نيمي از روز حجم سرش دوبرابر شده بود. امروز صبح سربازي با لباس سبز رنگ نظامي زنگ خانه را به صدا در آورد. در را كه باز كردم، نزديك بود در آغوشش جان به جهان آفرين تسليم كنم. شروع به گريه و زاري و التماس كردم و جريان موبايلم را برايش تعريف كردم. پس از چند دقيقه حرفهايم كه تمام شد، سرم را بلند كردم و ديدم فرشاد پسر همسايه مان است كه روبه رويم ايستاده است. در حاليكه اشك هايم را پاك مي كرد، گفت: چت شده، چرا گريه مي كني؟ مي خواستم برم سر خدمتم، تو كه بيرون نمي آي، اومدم باهات خداحافظي كنم. نزديك عصر بود كه صداي كوبيده شدن در، لرزه بر

پاهايم انداخت. به خودم لعنت فرستادم كه چرا وصيت نامه ام را ننوشته ام. مي دانستم كه بالاخره با گرز و چاقو و چماق طلبكاران به ناحق بدرود حيات خواهم گفت. در كه باز شد، پس از چند لحظه تمام اقوام همسن و سال خودم را مشاهده كردم. سه پسر عمو، دو پسر خاله، تنها پسر دايي ام با پاي شكسته وگچي و پر از يادگاري روي آن، پسرعمه ام با سر تراشيده و فرشاد كه حالا لباس نظامي اش را از تن درآورده بود. همه اين افراد به طرفم هجوم آوردند درحالي كه از فرط خنده و مسخره كردن من، دست هايشان را روي شكم گذاشته بودند،مرا به همديگر نشان مي دادند. پسر عمويم گفت: ديگه تو گوشي 110 فوت نمي كني؟ پسرخاله ام در حالي كه با دستش بر پشتم مي كوبيد، گفت: گوشي سرقتيت كجاست؟ بيار نگاش كنيم!  تازه فهميدم داشتن فاميل شوخ طبع چقدر براي انسان مضراست و در طول اين مدت سركارم گذاشته اند. پس از طي اين همه بدبختي و كنج خانه نشستن، اكنون يك شبانه روز است كه در شهر با هيجان و خوشحالي مشغول قدم زدنم. همه چيز برايم تازگي دارد. چند دقيقه اي مي شود كه روي نيمكت چوبي پارك نشسته و وجودم را از هواي تازه و نمناك هنگام غروب پر كرده ام. در اين لحظة شاعرانه موبايلم زنگ مي خورد. آن را نزديك گوشم مي برم. تماس برقرار مي شود و صداي كلفت و بي اعصابي داد زد: مگه مرض داري مزاحم مي شي؟ چرا مردم آزاري مي كني؟ آشغال بي تربيت! ارتباط قطع مي  شود. درحالي كه  گوشي را نگاه مي كنم با دست ديگرم بر سرم مي كوبم. متوجه نگاههاي متعجب اطرافيان در پارك مي شوم. چند كودك پنج  شش ساله به شدت از محوطه پارك متواري مي شوند و فرياد مي زنند: يه ديوونه تو پاركه، فرار كنين!

پيمان كمالوندي

پرستار جديد(طنز)

 

روي تخت بيمارستان دراز كشيده بودم. به تكه گوشتي كه درون چرخ گوشت را تجربه كرده باشد، بي شباهت نبودم. تن زخمي و كبودم همانند فرشي نفيس، به هزار رنگ از جمله سرخ، كبود، سياه و غيره منقش بود. يكي از دوستانم بالاي سرم بود و از من پرسيد: حالت خوبه يا از بي كفني زنده اي؟ تو خودت پرستاري، چطور رو تخت بيمارستاني؟ گفتم: اي دوست، بيماري به از بيمارداري!! و برايش تعريف كردم كه امروزصبح پس از سه ساعت مرخصي به بيمارستان برگشتم. داروها و نسخه هاي بيماران را يكي از پرستاران كه تا آن وقت او را نديده بودم، به من داد. با پرسيدن از او فهميدم كه پرستار جديد است و كارش را امروز آغاز كرده است. اي كاش قلم پايم مي شكست و به مرخصي نمي رفتم كه هرچه بلا امروز به سرم آمد، از چشم همين پرستار جديد مي دانم. به چند نفر نمي شود اعتماد كرد: طبيب لاغر، سلماني كچل، زاهد چاق و مخصوصاً پرستار جديد كه اين آخري از همه دردسرسازتر است. وسايلي از جمله چندين بسته قرص، تعدادي سرم و آمپول تزريقي را از او گرفتم. در آخر يك برگه به دستم داد و گفت: براي هر بيماري داروهايش را روبه رويش نوشته ام كه كار تو راحتتر بشه. تشكر كردم و به طرف اولين تخت بخش جراحي مردان رفتم. جواني روي تخت بود كه تا كمرش پوشيده از گچ، و شكل موميايي هاي باستان را به خود گرفته بود.

كنارش ايستادم و به او گفتم: حالا يه رنگ پسته اي شاد به گچت بزن كه بيشتر بهت بياد. لبخندي زد و ادامه دادم: اوضاع معده ات چطور است؟

آمپولي براي تزريق به او آماده كردم اما آن را مانند سارقان حرفه اي از دستم قاپيد و به سوي قلبم پرتاب كرد. اگر جاخالي نداده بودم، سرنگ مرا به ديوار آويزان كرده بود. سرنگ به جاي من به نشيمنگاه پيرمردي نگون بخت اصابت كرد كه فريادش تا كيلومترها فراتر از فضاي بيمارستان طنين انداخت. جوان كه در گچ بود، چشمهايش از شدت عصبانيت از حدقه بيرون زده و نزديك بود كه روي تخت بيفتند. به طرف من خم شد و در حالي كه نيم تنه گچي اش را مانند ژيمناست هاي حرفه اي در هوا به حالت بالانس معلق نگه داشته بود فرياد زد: نامسلمون من تا خرخره تو گچم، آن وقت تو با معده ام خوش و بش مي كني؟ خجالت كشيدم و گفتم: حتماً اشتباه شده، خودم بررسي مي كنم. به سمت تخت بعدي به راه افتادم. نوجواني حدوداً 13 ساله روي تخت به پشت دراز كشيده بود. به او گفتم: عموجان تو بودي كه ميخ به زير پات فرو رفته بود؟ با يك حركت سريع سرش را به طرف صورتم حركت داد. حركتش آن چنان سريع بود كه اگر به صورتم خورده بود، جز چند تكه استخوان از فك و جمجمه چيزي از صورتم باقي نمي ماند. اما در چند سانتيمتري صورتم، سرش را متوقف كرد و با خشمي كه بيشتر به حالت انفجار شباهت داشت، فرياد زد: عمو سر به اين گندگي و بانداژ شده رو نديدي كه سراغ ميخ پا از من مي گيري؟ رنگم پريد و در جوابش گفتم: آقا پسر از خودم كه نمي گم، توي اين برگه نوشته كه ميخ توپات رفته! دوباره روي تخت دراز كشيد و گفت: جايي كه گوشت نيست، چغندر سالار است! وقتي كه پزشك نيست، شما عيدتونه، سواد كه ندارين ببنين مردم چه دردي دارن!! با تعجب به طرف بيمار بعدي رفتم و بالاي سرش ايستادم. اندكي حس همدردي به خود گرفتم، بلكه باعث تسلي خاطرش شوم. سپس با ناراحتي به او گفتم: متاسفانه كليه چپتان از كار افتاده و بايد خارج شود. من شما را درك مي كنم.

به شدت عصباني شد و نعره كنان فرياد زد: آقاي پرستار من فقط به خاطر سكسكه ام

كه اندكي طولاني شده، اينجا بستري ام. به كليه چه ربطي داره؟ تورو خدا عيب روم نذار... از فريادش زهره ترك شدم و رنگم مثل گچ سفيد شده بود. به سرعت از اتاق خارج شدم. در راه فكر كردم كه چه اتفاقي براي بيماران رخ داده كه داروي هر كدام را مي برم يا بيماري اش را به او مي گويم، عصباني مي شود ويقه ام را مي چسبد. به اتاق مجاور رسيدم. به يك مرد ميانسال كه گوشه تختش نشسته بود و وسايلش را جمع و جور مي كرد، مسكن مرفين زدم و به او گفتم: تا 24 ساعت مي توني بخوابي، بدون اين كه دردي احساس كني!! در حالي كه برگه ترخيص خود از بيمارستان را نشانم مي داد، با نهايت تعجب به صورتم زل زد. در تختي ديگر دست يك نفر را كه روي تخت دراز كشيده بود، گرفتم، پنبه آغشته به الكل بر روي پوستش ماليدم و در نهايت يك آمپول رانيتيدين به او تزريق كردم. در حالي كه از شدت درد سرنگ مي ناليد، گفت: آقا من همراه بيمار هستم نه بيمار!! ديگر مخم از تعجب داشت سوت مي كشيد. با خود انديشيدم كه اينجا چه خبر است؟ يا من ديوانه شده ام يا بيماران دست به يكي كرده اند كه مرا ديوانه كنند. در اتاقي ديگر از بخش، بالاي سر پيرمردي كهنسال و مچاله شده رفتم و گفتم: تخت شماره 15 اينه؟ جواني كه همراه پيرمرد بود، گفت: بله، بيمار پدرم هستن. به برگه اي كه پرستار جديد به من داده بود نگاه كردم و از روي آن خواندم: تخت 15 مرخصه، مي تونين ببرينش. مرد جوان با دستانش يقه ام را محكم فشار داد و دندانهايش را به هم ساييد و گفت: چي ميگي؟ همين نيم ساعت پيش اونو از زيركاميون كشيديم بيرون. تمام بدنش خورد و خمير شده!! با تقلاي زياد خودم را از دستهايش بيرون كشيدم و به سرعت باد از آنجا گريختم. در نهايت تعجب بالاي سر پيرمردي رفتم كه زني در كنارش روي صندلي نشسته بود. به زن گفتم: بيمار با شما چه نسبتي دارن؟ گويي از حرفم ناراحت شده و با قيافه اي درهم  گفت: لابد فكر مي كني پدر بزرگمه؟ نه آقا، شوهرمه فقط با هم اختلاف سني داريم!

همانند فيلم هاي تراژدي و غم انگيز، قيافه اي مغموم و ناراحت به خود گرفتم و گفتم:

خانوم متاسفانه مجبوريم پاي شوهرتون رو قطع كنيم تا عفونت بيشتر از اين پيشروي نكنه!! زن بلند شد وانگار كه خون جلوي چشمانش را گرفته باشد، با عصبانيت به من خيره شد و گفت: حكيمي كه خود بود بس زرد روي، از او داروي سرخ رويي مجوي! از كي تا به حال بيماري كه سرما خورده، پاشو قطع مي كنن؟! تو دكتري يا كارگر خدماتي بخش؟ با الهام ازحس ششم فهميدم كه اوضاع بدجوري به هم ريخته است وانتظار حمله از طرف زن را داشتم. حدسم به يقين پيوست و در حالي كه او دستش را به طرف انبوهي از كمپوت و ميوه دراز مي كرد، فهميدم كه بايد با سرعت نور از آنجا بگريزم. افسوس كه سرعت كمپوت پرتابي از سرعت من بيشتر بود و ته گرد و فلزي آن برپشت لاغر و استخواني ام نشست و چندمتر مرا به جلو پرتاب كرد. زن فرياد مي زد: اين پرستار ديوونه رو بگيرين!!

چند تن علت را جويا شدند و زن در حالي كه از كمپوتها و ميوه هاي چيده شده روي دستش، به طرفم پرتاب مي كرد، گفت: شوهرم سرما خورده، اين ديوونه ميگه بايستي پاش قطع بشه!!

در حال فرار بودم، سرم را برگرداندم كه بگويم اشتباه شده، ناگهان پرتاب يك موز از جانب زن كه دو سوم آن در حلقم فرو رفت، حرفم را ناتمام گذاشت. هياهويي عجيب ميان جمع سالم و بيمار به پا شد. يكي داد مي زد كه اين همان پرستار بي مخ است و ديگري مي گفت كه به من گفته كليه ات خراب است. يكي آن سوي جمعيت داد كشيد كه من ترخيص شده بودم كه اين بيسواد به من مسكن مرفين تزريق كرد.خلاصه يكي مرا جنايتكار صدا مي كرد و ديگري مرا همدست شيطان خطاب قرار مي داد. پس از چند لحظه، صداي كوبيده شدن صدها كفش و دمپايي به كف راهروي بخش را شنيدم و فهميدم كه تمام جمعيت با عصبانيت براي تسويه حساب شخصي مرا دنبال مي كنند. هركس هرچيزي كه دم دستش بود ،به سويم پرتاب كرد. يكي از آنها ملحفه سفيدرنگي را مانند پرتاب كننده هاي ديسك به طرفم انداخت. پايم ناگهان به آن پيچيد و نقش كف راهروي بخش شدم. اولين بيماري كه خودش را به رويم انداخت، همان كسي بود كه تا كمر در گچ بود. وقتي رويم ولوشد، احساس كردم كه زير صدها تن آوار زلزله مدفون شده ام و فقط توانستم به سختي نفس بكشم. ديگري با دمپايي كه كف آن با خون كيسه خون بيمار ديگر، آغشته بود، بر پشتم مي نواخت. بيمار ديگري خودكارم را از جيبم درآورده، آن را روي پشتم گذاشته بود و مثل اين كه ميخي را با چكش در تخته چوبي بكوبد، با كفش به خودكار ضربه مي زد. بيمار پيري كه توان نثاركردن مشت و لگد به من را نداشت، كف پاهايم را قلقلك مي داد. گاهي از درد فرياد مي زدم و گاهي به خاطر قلقلك مي خنديدم. فرياد و خنده ام با هم آميخته بود. به خاطر همين كارم، براي بيماران و حاضران ثابت شده بود كه من واقعاً ديوانه هستم. بنابراين برشدت ضربات خود مي افزودند. در يك لحظه تمام نيرويم را جمع كردم و نعره وحشتناكي كشيدم. همه مانند جن زده ها چند قدم عقب تر رفتند. نگاهي اجمالي و گذرا به اطراف انداختم و راه فرار را در ذهنم طرح ريزي كردم. تنها جايي كه در آن لحظه به من قوت قلب مي داد، رسيدن به در آلومينيومي دستشويي بخش بود. بلافاصله با نهايت سرعت به سمت آن خيز برداشتم و به دنبالم جمعيت به طور غريزي روانه شدند. به داخل دستشويي رفتم و درب آن را پشت سرم بستم. بوي تعفن و نامطبوع دستشويي به اندازه بيرون از آن اذيتم مي كرد، اما حسنش اين بود كه فعلاً در داخل دستشويي امنيت داشتم. نگاهي به خودم انداختم چندين سرنگ تزريق در بدنم بود كه بيماران مانند قهرمانان تيراندازي به طرفم پرتاب كرده بودند. در واقع من سيبل مقابل آنها شده بودم. چاي، محتويات كمپوت، خون ريخته شده از كيسه خون بيماران و جاي رنگين اصابت انواع ميوه بر پيكرم، تابلويي عجيب و رنگين از من درست كرده بود كه بيشتر به نقاشي كودكان شباهت داشت. انگار ساعتها در سطل آشغال خوابيده بودم چرا كه هنوز پوست بعضي از ميوه ها از سر و رويم آويزان بود. سر و صورتم و تنم به شدت زخمي بود. آنچنان كمپوت، مشت و دمپايي به بدنم كوبيده بودند كه اگر مي مردم خانواده ام قادر به شناسايي چهره ام نبودند. بدنم داغ بود و سست و بي حال كف دستشويي افتادم. خنكي كف خيس دستشويي، گرما و سوزش بدنم را در خود حل كرد. احساس راحتي و خوشبختي مي كردم. آرزويم اين بود كه تا التيام دردم همانطور كف دستشويي بمانم. پس از چند دقيقه تقريباً حالم رو به بهبودي رفت. اما درب دستشويي به واسطه فشار جمعيت از جا كنده شد. به سمت عقب رفتم و چشمم به پنجره نسبتاً بزرگ و نيمه باز دستشويي افتاد كه به راهروي بخش ديگر بيمارستان راه داشت. مانند موش آب كشيده با تقلاي زياد خودم را به پنجره رساندم. با باز شدن درب دستشويي، بيماران همانند فوجي مگس از چهارچوب درب گذشتند و به طرف من كه روي طاقچه پنجره بودم، هجوم آوردند. در آستانه پريدن از پنجره بودم كه يكي از بيماران به من رسيد و با يك ضربه مشت كه چندين برابرلگد قدرت داشت، تعادلم را بر هم زد و به جاي اين كه روي پاهايم فرود آيم، با فرق سر به كف راهروي بخش مجاور سقوط كردم و ديگر چيزي نفهميدم.وقتي به هوش آمدم، خودم را روي اين تخت ديدم.در واقع آن پرستار جديد به واسطه ناشي بودنش، ترتيب شماره پرونده و تختها را برهم زده بود و ماحصل آن عوض شدن داروهاي بيماران بود كه اين سرنوشت را برايم رقم زد.

پيمان كمالوندي