دماغ (داستان طنز)

کاش می شد انسان در مسیر زندگی خود بتواند برخی از اندامها و قسمت های مختلف از بدنش را برحسب نیاز و سلیقه بردارد و  آنچه را که مورد علاقه خودش می باشد را جایگزین آنان کند. مثلاً همانند کامپیوتر و خودرو بتوان بعضی از قطعات که فرسوده و از رده خارجند را با انتخابی از روی سلیقه شخصی نواوری کرد. افسوس که شدنی نیست. از وقتي كه خودم را شناختم، سنگيني دماغي بزرگ و پف كرده را بر روي صورتم احساس كردم که با رشد من، بر وسعت و بي ريختي آن نیز اضافه مي شد. دماغي خشن با سوراخهاي بزرگ، ويژگي مشخصه ام در میان اجتماع و اطرافیانم بود. چیزی از دوران نوزادی و طفولیتم را به یاد نمی آورم اما به صورت کمرنگ در ذهنم نقش بسته که در دوران ابتدایی همکلاسی هایم بارها و به کرات متعدد دماغم را می گرفتند و می کشیدند که البته برخی از این اعمال به نشانه تسویه حساب شخصی و  همچنین برای مسخره کردن و اذیت و آزار بنده بود و گاهی هم از روی خوش دستی دماغم، آنرا می گرفتند و همانند اسباب بازی به دنبال خود می کشیدند که از سر اجبار و وصل بودنم به دماغ، تن نحیفم نیز در این همراهی شرکت می کرد.

در دوران راهنمايي، با توجه به لطف و عنایت دوستان دلقک صفت و طنازم، از نظر كوچك و بزرگ مدرسه به داشتن لقب گوريل مفتخر شدم و حتی اين لقب، در دفتر حضور و غياب نيز به چشم مي خورد. دوران سه ساله راهنمایی با وجود دماغی بزرگ و پف کرده و مسخره شدن از سوی عام و خاص، به اندازه یک قرن برایم طول کشید. زمانیکه کارنامه قبولی سال سوم راهنمایی را گرفتم از سویی خوشحال بودم که حداقل برای سه ماه تابستان از سوژه شدن خود و دماغم در امانم و از سویی دیگر بازگشایی مدارس و رفتن به دبیرستان نیز استرس و اضطراب بی حد و حصری را در من ایجاد کرده بود. دوران دبيرستان اوضاع متفاوت شد و متلك ها هدفمندتر و زهردارتر از گذشته شده بود و دوران سخت سه ساله راهنمایی را از یادم برد و آرزو داشتم که ای کاش در همان راهنمایی می ماندم. آنچنان دماغم در سن نوجوانی رشد کرد که از فاصله دور هم بزرگی آن پیدا بود. با وجود این بدبختی و متلک های نابودگرانه همسالان، درس خواندنم تا سال دوم بيشتر طول نكشيد. دو سال خانه نشين بودم و به ندرت به بيرون رفت و آمد داشتم. نمیدانستم که چه کنم و کی را مقصر بدانم. گاهی اوقات با مادرم دعوا مي كردم به خاطر اين كه مرا با اين شكل و شمايل به دنيا آورده است و طعنه ام به پدر اين بود كه چرا در كودكي مرا خفه و راحت نكرده است. هردوی آنان بايد فكر چنين روزهایي را مي كردند. با رسیدن به سن قانونی، عازم خدمت سربازي شدم که در اين دوران مسخره كردنم از طرف ديگران به اوج خود رسيد. به ياد دارم كه شب ها تا صبح به بدبختي هايم فكر مي كردم و روزها تا غروب جيم مي شدم كه با اين دماغ ديده نشوم. اکثر اوقات را با تنهایی سر می کردم و معمولاً آستین های لباسم خیس از اشک هایی بود که به نشانه هم اعتراض و  هم تسلیم در برابر شرایط و این دماغ لعنتی ریخته می شد. تا اواخر سربازی، فقط توانستم با یک نفر ارتباط پیدا کنم که آنهم به واسطه دارا بودن مشکلات مشابه بود. هم خدمتي ام، در آستانه جواني دو ناكامي را يدك مي كشيد  که يكي دماغ دراز و عقابي و ديگري طاسي محسوس كله اش بود. او هم از وضع موجود مي ناليد اما هر وقت مرا با اين دماغ مي ديد، دست هايش را به سوي آسمان بلند مي كرد و  با صدایی ملتمسانه مي گفت: « الهي شكر. راضيم به رضاي تو! » بعدها از سر دلسوزي و اشتراك درد داشتن دماغ ضايع، با هم صمیمی شدیم و پيشنهاد كرد كه بعد از خدمت، جراحي پلاستيك كنم و به عبارتی خودش نیز همين تصميم را داشت. دوران خدمت بدترین ایامی بود که پشت سر گذاشتم و واقعاً لازم است که بگویم که کافر نبیند و مسلمان نشنود از این اوضاع و احوالی را که من در حال سپری کردن بودم. در طول خدمت، از سرباز آموزشي گرفته تا بعضي از حقوق بگيران پادگان و به عبارتی بیش از نود و نه درصد از حاضران در پادگان، مرا با نام تفنگ دولول صدا می زدند.خدمت سربازی را با تمام بدبختی ها و سرخوردگی ها به پایان بردم و  پس از بازگشت به خانه در راستای لبیک گفتن به پیشنهاد هم خدمتی ام و با موافقت همسایه مان که پیمانکار بود، براي تامین هزينه عمل جراحی پلاستیک مجبور به كار ساختمانی سخت و طاقت فرسا شدم. در ابتدای کار، كلاهي تهيه كردم كه مانند سارقان مسلح، تمام صورت جز چشمهايم را پوشانده بود. به دور از هیاهوی بیرون و مستور بواسطه کلاه، چند ماه به سختي كار كردم تا بالاخره موفق شدم كه با اجر و مزد عملگی، وام قرض الحسنه و كمك اقوام و آشنايان دلسوز هزينه عمل را جور كنم. این بزرگترین دستاورد زندگی ام بود  که در این شرایط تجربه اش می کردم و یک روز پس از جور شدن هزینه که مصادف با روزهای آغازین زمستان بود ،خودم را به تيغ جراحي سپردم. چند ساعت بعد از عمل به هوش آمدم و  پزشک جراح پدرانه بالای سرم ایستاده بود و  قول يك دماغ خوب و قلمی را برای تمام عمر به من داد و تقریباً كارش را در حد معجزه تعريف كرد. با شنیدن اين جملات اشك شادي و شوق در چشمانم سرازير شد و به نشانه ابراز بالاترین نوع تشکر، دستش را با ماچ جانانه ای به سوی خودم کشیدم و با همان دماغ عمل شده، وی را در آغوش گرفتم. با خود انديشيدم كه ايام بدبختي و فلاكت به پايان رسيده و می توانم در آينده به عنوان یک شهروند معمولی به زندگی ادامه دهم. پس ازیک روز بستري از بيمارستان مرخص شدم. به واسطه بارش برف روز قبل، تمام سطح شهر را لايه اي از يخ و برف فرا گرفته بود اما من از خوشی داشتن دماغی معمولی، داغ و پرحرارت بودم و انگار که قدم زدن برایم بر روی زمین سخت بود و از شادی بیش از حد در پرواز بودم. اما لحظاتی بعد همه چیز به يك باره خراب شد. ای کاش بعد از عمل جراحی تمام عمرم را روی همان تخت بیمارستان می گذراندم و پایم را بیرون از آن نمی گذاشتم و اي كاش عزرائيل همان لحظه جانم را گرفته بود تا با دماغی متوسط و معمولی به دیار باقی می شتافتم. روی قسمتی از برف که به یخ سفت و بی رحمی تبدیل شده بود، ليز خوردم و  پس از چند سکندری خوردن، به سطل آشغال بزرگ شهرداري در پياده رو  برخورد كردم. پس از این زمین خوردن، دماغم تا يك ماه ورم داشت چرا که قالب آن شكست و از شكل اولش بدتر و بزرگتر گردید و تقریبا با یک گلابي بزرگ و رسیده برابری می کرد. آنچنان بزرگ و حجیم تر شده بود که حسرت دماغ قبل از عملم را می خوردم. ورمش ماندگار شد به طوری که در بیرون از خانه، متوجه ترس و وحشت اطرافيان، مخصوصاً كودكان شده بودم و  همانند آهویی که یوز پلنگ به خود دیده باشد، فرار آنها را از مقابلم نظاره گر بودم. دوران بدبختي واقعی و تيره روزي ام تازه آغاز شده بود و كاري از دستم بر نمي آمد. گاه گاهی با چشمان خیس روی سکوی در خانه مان زانوی غم را بغل می کردم و ساعت ها به فکر می رفتم و از خلقت خود از خداوند گله مند می شدم. این نشستن ها هراز گاهی با  تعطيلي دبستان نزديك خانه، مواجه می شد که فرار دسته جمعی دانش آموزان را به دنبال داشت. حق هم داشتند چرا که صورتم با شخصیت خشن و زشت در فیلم های وحشتناک تفاوتی نداشت. البته تفاوت فاحش و بزرگی که با این فیلمها داشتم این بود که من واقعی بودم و آنان حاصل کار تلاش کارگردان و عده ای بازیگر و دست اندرکار. دیگر به وخامت موضوع پي برده بودم و حتی گاهی در مقابل آینه، خودم نیز از چهره ام ترس داشتم. فکر به آينده مبهم و تاريك، افسردگي شديدی را برایم به ارمغان آورده بود. مادرم که علاوه بر دماغ بزرگ، متوجه افسردگی و رنجوریم شده بود، بیشتر از هر فرد دیگری از اهل خانه به من دلداری مي داد و در نهايت فداكاري قول داد با همين دماغ برايم زن بگيرد. من که این سخن وی را نوعی دلسوزی تلقی کردم، به آن رغبتی نشان ندادم اما در نهایت تعجب بالاخره حرفش را عملي كرد و یک شب جمعه مرا به همراه پدرم به خواستگاري دختر يك كارمند بازنشسته برد که در صف نانوایی او را با مادرش دیده بود. روی مبل در خانه عروس خانم نشسته بودیم و متوجه نگاه های متعجبانه والدینش به خودم بودم و در نهایت نیز با ورود عروس خانم به جمع مان، مجبور شدیم که زود بساط مان را جمع کنیم و برویم رد کارمان چرا که دختر وقتي چشمش به دماغم افتاد، غش كرد و بي هوش شد. كارمان به كلانتري محل كشيد و تا چند روزی در پی ضمانت و خواهش و تمنا در جهت رضایت گرفتن از خانواده عروس بودیم. این اتفاق باعث نشد که پدر و مادرم دست از کار بکشند و انگار مصمم شده بودند که دختری را به همراهم به خانه بخت بفرستند. بعداز گذشت تقریباً يك ماه از جریان خواستگاری و غش، پدرم دوستش را در رو دربايستي قرار داده بود و به واسطه احترام پدر نزد همکار سابقش، به خواستگاري دخترش رفتيم. پدر و مادر عروس دوم مرا از دوران کودکی دیده بودند اما با این دماغ ضایع و وحشتناک قبل از این تجربه ام نکرده بودند و هرچند که به منفی بودن نظر دخترشان در خصوص ازدواج با من واقف بودند، اما همه چيز را به او واگذار كرده بودند. شرایط به خوبي و مطابق میل من پيش رفت تا اينكه عروس با سینی پر از چای در آستانه اتاق پذیرایی ظاهر شد و استکان های خوشرنگ و پر شده از چای را به حاضران تعارف کرد. به روبرویم که رسید، هر دو از خجالت سرمان پايين بود. عرق سردی بر بدنم نشسته بود که مبادا کار خراب شود و دماغ شرایط را همانند خواستگاری قبلی رقم زند. متاسفانه انگار علم غیب داشتم و همان چیزی که در ذهنم بود، به وقوع پیوست. هنگامي كه استكان چاي را برداشتم، سرش را بلند كرد تا نگاهم كند. به محض ديدن دماغم، همانند جن زده ها وحشت كرد و سيني استيل از دستانش رها شد که در نتیجه چندين استكان چاي داغ روي سر و تنم ريخت. او از وحشت ديدن دماغم جيغ مي زد و من از سوزش و درد ناشي از ريختن چاي روي تنم فرياد مي كشيدم. جيغ و فريادمان مانند آواز اپرا درهم آميخته شده و قطعه ای زيبا، هماهنگ و موزون را به نمايش گذاشته بود. عروس در حالي كه به شدت گريه مي كرد، به حاضرین اعلام کرد که « حاضرم با يك معتاد زندگي كنم اما با اين دماغ نه!! » مراسم به هم خورد و دست از دماغ درازتر به خانه برگشتيم. با ايستادن روبروي آينه حق را به او و ديگران دادم زیرا من با اين دماغ عمل شده، واقعاً زشت و وحشتناك شده بودم. هراز گاهی نیز از سر بدبختی و رویا پردازی، آرزويم كار كردن در معدن زغال سنگ تا پايان عمر بود كه به واسطه تاريكي اش دماغم ديده نشود. هرچقدر که زمان به جلوتر می رفت، وضعیت رو به وخامت بیشتری می گذاشت تا جايي كه حتي اقوام و خويشاوندان نزدیک که گاه گاهي به ما سر مي زدند، فرزندان زير 10 سال خود را همراه نمي آوردند. اين موضوع بدترين چيزي بود كه در آن روزها به خاطرش خيلي ناراحت بودم. ديگر طاقت اين زندگي اسف بار را نداشته و كم كم افكار منفي همانند نفله کردن و راحت شدن از شرایط بر من چيره گشت. اولين اقدامم برای خلاصی، بستن سرطنابي به گردن و آویزان شدن از درخت وسط حياط مان بود. از بابت نشكستن شاخه خيالم راحت بود چرا كه چند برابر وزنم را می توانست تحمل كند. به اميد مرگ، از درخت مرتفع پایین پریدم اما چنان با شدت به زمين كوبيده شدم كه مدتها آثار كبودي روي تنم ديده مي شد. طنابي كه كهنه به نظر نمي رسيد، از وسط نصف شده بود. تعجبم از پارگی طناب بود و بدنبال آن نیز چندین بد و بیراه را نصیب دماغم کردم. در نظر من در آن شرایط فقط بزرگی دماغ باعث پارگی طناب شده بود و  مطمئن بودم که اگر  این عضو دردسر ساز نرمال بود، طناب به زندگيم پايان مي داد. یکی دیگر ازسلسله اقدامات خودكشي ام، استفاده از پودر سم بود و از قبل آگاهي داشتم مقداري از آن براي ضدعفوني كردن زيرزمين از دست حشرات موذي و مخصوصاً موش ها در خانه موجود است. با اندکی گشتن، مقداري پودر سفيد رنگ پيدا كردم و تا توانستم از آن خوردم كه كارم به اما و اگر نكشد و به اين زندگي نكبت بار خاتمه دهم. تا سه روز منتظر مرگم بودم اما مرگ جايش را به شكم درد و بوي خمير ترشيده و مانده در دهانم داد. سمي در كار نبود و در عوض حدود یک كيلو آرد خورده بودم. چند بار دیگر نیز به طرق مختلف اقدام به خودکشی نمودم که در کدام بخشی از بدنم آسیب می دید و مرا از مرگ دور نگاه می داشت. مدتی است که بی تفاوت به زندگی فقط نفس کشیدن را پیشه خود کرده ام و فقط گذر شب و روز در تاریخ تقویمی را حس می کنم. به ندرت پیش می آید که بیرون از خانه پای بگذارم. اين روزها دیگر به سوژه سخن گفتن همه شده ام و معمولاً بیشتر صحبت های غریبه و آشنایان به من ختم می شود و گاهی هم برخی پای را از حرف زدن در مورد من فراتر نهاده و دست به ابتکارات جالبی می زنند که نمونه ای از آن عبارت « گوريل متمدن » است كه بر روي ديوار سركوچه باريكمان با خط خرچنگ قورباغه اي نوشته شده كه نويسنده آن در كمال وقاحت با درج فلشي در زير آن، سمت خانه ما را به همه ياد آور مي شود. ديگر تصميم گرفته ام كه در خانه بمانم و براي حفظ آبرو و جلوگيري از ترس و وحشت مردم، خصوصاً كودكان از خانه خارج نشوم. اين جملات، نامه ای است که براي بسياري از مجلات، روزنامه ها، ادارات، افراد سرشناس نوشته ام بلكه كسي پيدا شود که از طريق هر نوع كمكي از جمله درمان طبي، گياهي، بومي و جراحي به من كمك كند. با این که جیبانم خالیست اما هزينه برايم مهم نيست و تنها هدفم خروج از اين فلاكت و بدبختي است. بيچارگی ام به جايي رسيده كه مجبورم  براي پست كردن اين نامه ها شبانه از منزل خارج شوم.

نويسنده:پيمان كمالوندي